ما را تو ندیده اینچنین می رانی
نادیده بگو
چه از دلم می دانی
هر کس که مرا دید
به دل بست مرا
بر سفره ی دل
ندیده بنشست مرا
هر گه که گذار از دل ما
می کردی
صد غصه جدا از دل ما
می کردی
بنشین و ببین که بیغمان
دلشادند
از غصه ی این جهان همه
آزادند
گر بی غم و بی خانه شوم من
چه کنم ؟
از عشق تو دیوانه شوم من
چه کنم ؟
چون بر لب خسرو سخن شیرین است
ما را چه غم از ندیدن شیرین است
نوشته شده توسط سیما
گفتم که دل ............![]()
گفتا به من
نِی نِی
سخن از دل مران
چون نیستی محرم به آن
گفتم که با دل محرمم
این دل بود در جان من
گفتا که نِی
دل نیست آن
چون می تپد در سینه ات
نامش
که دل نیست آن
دل خانه ای والا بود
خود جای هر کس نیست آن
دل جایگاه عاشقان
خود جای نفرت نیست آن
گفتم
ز دل بیمار .....من
از دست دل بیزار ........من
زان دل که می گویی سخن
بس غصه ها داده به من
این دل پریشانم کند
با درد مهمانم کند
من را به هر سو می کِشد
وانگه به دَردی می کُشد
گه بیقرارم می کند
گه سر بدارم میکند
افتاده ام بر پای دل
من
های های از دل کنم
گفتا به من
ای مفلس بی دل
چرا اینگونه دل دل می کنی
این دل که
آن دل نیست ......هان
نوشته شده توسط سیما
ز هر طرف که رسد مژده ی بهار روم
نامش بهار
نشانی اش
آخرین کوچه ی سرما
انتهای بن بست زمستان
گر بیاید هلهله ای می افتد در خاک
می نشیند بر شاخ درخت
جاری می شود بر روی سبزه های جوان
و نم می زند صورت یخ زده ی اقاقیا را
گمشده ای دارم
به دنبالش از کوچه های یخ زده می گذرم
به بن بست زمستان می رسم
همانجا که اهمن و بهمن
دو حاکم چله های بزرگ
به شرارت نشسته اند
سراغ گمشده ام را می گیرم
بهار را دیده اید ؟
می غرند از خشم فرو خورده
و می تازند بر سرتاسر زمین
تا نشنوند نام بهار را
چهل روز تمام اهمن پر کینه
و پس از او برادرش بهمن
که می پاشد سرمای جان فرسای وجودش را
بر بستر خاک
و سپید می کند تمامی زمین را
به سراغ مادر زمین می روم
پیرزن فرتوت که سالهای عمرش را
به انتظار
سپید موی و گوژپشت
بر بالای برجکی نشسته
چشم به راه او
پیر زن هنوز عاشق است
عشق دیرینه اش نوروز
می پرسم آیا بهار را دیده ای
او سخت می گرید و
گردنبند مرواریدش را پاره می کند
به همراه اشکهای پیر زن
تگرگ است که می بارد و می بارد و می بارد
می گوید
نیمه شب نوروز می آید
آتشی در سماور کهنه اش انداخته
خسته از خانه تکانی های یکساله
سفره ای رنگین برایش پهن کرده
جای جایش
پر از شیرینی و نقل و نبات
شمع روشن می کند
می گذارد بر لب پنجره ی رو به حیاط
چای می ریزد درون قوری کهنه
و می نشیند در انتظار آمدن نوروز
خسته و آرام و خواب آلود
نرم نرمک
پلک بر هم می نهد
می شود در خواب
پاسی از شب رفته
نوروز می آید
و نگاه می اندازد به اطاق رٍِوفته و پر از عطر گلاب
شمع را آرام می کند خاموش
او برای پیر زن
چای می ریزد درون فنجان
تکه ای شیرینی
می نهد در دامانش
از تارک او بوسه بر می گیرد
و آهسته می خواند
آمدم
بهار نیز در راه است
من باده زدست دادم
از بهر دل ساقی
سجاده ز دست دادم
ای باده فروش مست
بنگر که خرابم من
دل را ز پی جامی
این گونه ز دست دادم
دل را صنمی برده
آن ساقی مه سیما
آیید به بالینم
من جان زدست دادم
ای باده فروش مست
بنگر که خرابم من
مست از لب این ساقی
من هوش ز دست دادم
از عقل و خرد پاکم
از غصه دلم خالی
چون معرفت خود را
با باده ز دست دادم
نوشته شده توسط سیما
گاه گاهي مرغ دلم پر مي كشد ومرا با خود به دورترها
مي برد به آنجائي كه كودكي مرا در خاطرم زنده مي سازد
به ياد روزهاي خوش دبستان
شبي در محفلي با آه و سوزي
شنيدستم كه مرد پاره دوزي
چنين مي گفت با پير عجوزي
گِلي خوشبوي در حمام روزي
رسيد از دست محبوبي بدستم
گرفتم آن گِل و كردم خميري
خميري نرم و نيك همچون عبيري
معطر بود و خوب و دلپذيري
بدو گفتم كه مشكي يا عبيري
كه از بوي دلاويز تو مستم
همه گِلهاي عالم آزمودم
نديدم چون تو و عبرت نمودم
چو گِل بشنيد اين گفت و شنودم
بگفتا من گِلي ناچيز بودم
وليكن مدتي با گُل نشستم
گُل اندر زير پا گسترده پر كرد
مرا با همنشيني مفتخر كرد
وگرنه من همان خاكم كه هستم
نمی دونم تو این دنیا چی می شم
یا اینکه بهتر از اینم نمی شم
شاید روزی بشم مثه یه باغبون
بکارم گل تو این خا لیه گلدون
شاید روزی مثه نون وای پیری
بگیرم چونه های بی نظیری
شاید روزی مثه عطار میدون
بسازم عطر از گلهای ایوون
شاید یک روز هم آشپز بشم من
همیشه فکر پخت و پز بشم من
شاید روزی بشم کفاش پیری
از اون صاحبدلای بی نظیری
شاید روزی بخوام شاعر بشم من
بخونم شعر و از دنیا بگم من
شاید روزی اگه فرصت بشه باز
بشم قناد خوش نام و خوش آواز
شاید روزی بخونم یک ترانه
از اون آواز های عاشقانه
و یا روزی بشم اوستای دلاک
بشم من دشمن مردای ناپاک
ولی هر چی که باشم یا نباشم
دمی یادی ز خوبان کرده باشم .
نوشته شده توسط سیما
میون این همه آدم
توچه تنها چه غریبی
از همه بدا گذشتی
نمی دونی چه نجیبی
منه بد با تو چی کردم
که بدی هامو ندیدی
یا نخواستی که ببینی
دارم از تو بر می گردم
دل تو شکستم انگار
که نه یک بار و نه صد بار
ولی خوب من می دونی
که دلم شکسته این بار
بخدا که رسم دنیا
جز ستم هیچی نداره
تو که خوب بودی عزیزم
تو نگاهت غم میذاره
منو ببخش که این نفس رو
واسه دنیا دادم و بس
غیر خودم هیچی ندیدم
دل تو شکستم و بس
منو ببخش که آخرین حرف
حرف دلتنگی و درده
آخه باید بگم عزیزم
دلم از غصه پر درده
همه حرفای بدو خوب
که تلنباره تو سینه
که باید بریزه بیرون
تا نشه پر توی سینه
باورم نمی شه هیچ وقت
که از این خونه بری تو
چه کنم اگه نباشی
چه کنم تو خونه بی تو ؟
